بچه ها امروز می خوام کمی در مورد خودم حرف بزنم. البته دلم نمی خواست هیچ وقت این کار رو بکنم و توی وبلاگم مسائل شخصیمو مطرح بکنم ولی می خوام با این کارم کمی خودمو از غمی که 1روزه بد جوری داره عذابم میده و راه نفسمو تنگ کرده فارق کنم. من دانشجوی کاردانی نرم افزار کامپیوتر هستم که چیزی نمونده تموم کنم. الحمد الله از لحاظ مالی وضعیت خوبی داریم. یه آپارتمان ۵ واحدی داریم که توش می شینیم با چند تا ماشین که یه پراید زیر دست خودمه. منم پسر خوب و خوش قیافه ای هستم. طوری که همه دخترای دانشگاه چشمشون به منه و حسرت به دست آوردن منو دارن. ولی من تا حالا به هیچ دختری رو ندادم چون دوست دارم بعضی چیزا رو بهشون ثابت کنم. ولی توی کلاسمون دختری هستش که من به سبب زیبایی که داره خیلی بهش وابسته شدم. و فکر اون همیشه جلوی چشمه. نمی دونم چرا از همون لحظه اول که دیدمش علاقه خاصی نسبت بهش به من دست داد. و این علاقه هم بین من و اون هر روز بیشتر و بیشتر می شد. البته بگم که این علاقه واقعا دو طرفه بودش. من اون هر روز نسبت به هم احساس نزدیکی بیشتری پیدا میکردیم ولی احساسات شدید ما نسبت به هم همیشه زیر یک حالت رسمی، کم رنگ ظاهر میشد. هر دوتامون سعی می کردیم که توی درسهامون بهم کمک کنیم. اون یه دوست داشت که همیشه پیشش بود البته خانوم خیلی با وقار و با شخصیتی بود ولی وجودش باعث میشد که من نتونم راحت با اون حرف بزنم. تا یه روز چشمم توی عکس های بازیگران هندی به رانی خورد و با خودم گفتم رانی چقدر شبیه دختر مورد علاقم هستش. و با کمی تحقیق در مورد رانی به سبب شباهتش با اون رفته رفته علاقم به رانی بیشتر شد. چون اون دختر رو در قیافه رانی می دیدم و وقتی به رانی نگاه میکردم قیافه زیبای اون دختر جلوم مجسم میشد و می تونستم خیلی راحت حرفهای دلمو بهش بزنم و علاقمو بهش با هر روشی حتی شعر گفتن اعلام بکنم. تا اینکه این وبلاگ رو ایجاد کردم تا بتونم اونجا حرفامو راحت بزنم و قربون صدقه زیباییش رو برم. من اسم اون دختر رو گذاشتم وسط نام وبلاگم تا نشون بدم که اون از هر چیزی برام ارزشمند هستش. اونو به تمام دخترای فامیلم نشون دادم تا از فرط زیبایی دوستم بترکن. انصافا همشون هم منو به خاطر انتخابم تحسین می کردن. و حتی منو به ایجاد رابطه باهاش تا فارق التحصیلی و گسترش روابط تا تشکیل خانواده ترغیب می کردن. توی دانشگاه اگه استادی پروژه میگفت خودم پیشقدم میشدم و پروژه ها رو به صورت گروهی باشون انجام میدادم که زحمت انجام پروژه دوستش هم به گردن من بود و این طوری بار خیلی سنگین ارائه پروژه های بالای 300 صفحه بر دوش من بود. البته منم هیچ اعتراضی نمی کردم چون واقعا دختر قابل احترامی بود. یادمه برای اتمام پروژه هامون چند شب بدون اینکه از پشت کامپیوتر بلند بشم تا صبح مشغول نوشتن بودم و صبح الطلوع هم برای ارائه کنفرانس و دفاعیه پروژه به دانشگاه میرفتم. من از اینکه می تونستم خودمو موقع کنفرانس دادن بیشش رو سفید کنم اجساس بزرگی می کردم.
اونم متقابلا به وجود من افتخار میکرد. هیچ وقت اون لحظات یادم نمیره که وقتی با اون چشمای قشنگش بهم نگاه میکرد. منو به بالاترین مرتبه خوشبختی میرسوند.
البته گاهی اوقات روابط ما کدر میشد و گاهی از هم قهر میکردیم که من به سبب علاقه ای که بهش داشتم غرور بزرگی که داشتمو زیر پا میزاشتم و از دلش در میاوردم. تا اینکه توی یکی از اون دعواها اون همراه با یه پسر اومد توی دانشگاه. با خودم فکر کردم که این پسره حتما برادر یا یکی از بستگانشه و می خواد به من بفهمونه که میتونه معطل اومدن من نباشه. و به اصطلاح می خواد از من زهر چشم بگیره. منم متوجه منظورش شدم و ناراحت نشدم البته اونقدر دوستش داشتم که اصلا نمی تونستم نسبت بهش احساس بدی پیدا کنم. البته کمی به اون پسره خندم گرفت چون از قیافه و سر وضعش مشخص بود که اصلا هم سطح دوستم نبود. یعنی از وضع ایستادن و لباس پوشیدنش معلوم بود که پسر باکلاسی نبود. بر خلاف خودم که همیشه سعی می کنم که با لباس رسمی و بدون جلف بازیه سوسول های این دوره زمونه باشم. اون ماجرا تموم شد و ما بازم در کنار هم احساس خوشبختی می کردیم. تا اینکه امروز بعد از تموم شدن دانشگاه من که داشتم پیاده می رفتم(آخه تصادف کرده بودمو ماشینم توی تعمیر گاه بود) دوستمو دیدم که از تاکسی پیاده شد و بدون اینکه متوجه حضور من در پشت سرش بشه به راهش ادامه داد. منم که از خدام بود که دنبالش راه بیفتم تا ببینم اون دختری که من بی نهایت دوستش دارم توی کجا و چه محله ای زندگی میکنه. می خواستم به اصطلاح ازش تحقیق کرده باشم. اون همین طور می رفت و منم با 10 متر فاصله نسبت بهش تعقیبش می کردم. خیلی خوشحال بودم از اینکه می تونم اونو بهتر بشناسم. تا اینکه سر چهار راه صحنه ای رو دیدم که یه لحظه از خدا خواستم ای کاش چشمام کور میشد و اون لحظه رو نمیدیدم. ای کاش قبل از اینکه اون صحنه رو ببینم خدا به زندگیم پایان میداد تا اونطور شاهد پایمال شدن عشقم نمیشدم. سمانه عزیزم از دو متری دستش رو دراز کرد و با همون پسری که اون روز آورده بودش دانشگاه دست داد. و بعد از کمی خوش و بش به طرف بالای شهر حرکت کردن. نمی دونستم باید چیکار کنم. چی فکر کنم. وقتی اون صحنه رو دیدم اونقدر حول شدم که موبایلم از دستم افتاد و شیشش شکست. نفسم بالا نمی یومد. با خودم گفتم اگه این پسره فامیلشه پس چرا این دوتا طوری که تابلو نشه دارن راه میرن. یه لحظه با خودم گفتم برم حق دوتاشونو بزارم کف دستشون (هر چند که عمرا جرات از گل پایین تر گفتن به عشقمو نداشتم). خواستم برم جلو که یه لحظه اون صحنه ای که هر دوتاشون با هم دست دادن رو جلوی چشمام مجسم شد. دیدم چه چقدر دوتاشونم رمانتیک و درحال لبخند زدن به طرف هم نزدیک شدنو به هم دست دادن. خصوصا پسره، لبخندی که به عشق من زد، درست به وسعت و حرارت لبخند های خود من به سمانه بود. واسه همین دلم دیگه به انجام اون کار راضی نشد. اونا مثل دوتا آدم غریبه در حالی که انگار با هم هیچ رابطه ای ندارن با هم روی یک خط حرکت میکردن و با هم حرف میزدن. صحنه عجیبی شده بود قلبم داشت از جاش در میومد. و با هر بار خارج شدن نفس از سینم سوزش عجیبی رو توی معده خودم احساس میکردم. یه لحظه توی فکر فرو رفتم. به گذشته فکر کردم. به زمان آشناییمون. به یاد لحظات شیرین و رویایی خودم و اون در این دو سال، که هیچ کدومشون رو با دنیا عوض نمی کنم. به یاد اون لحظه های سنگینی که دوست داشتم بهش بگم دوستت دارم ولی روم نمیشد. به یاد پریشب افتادم که چه با احساس اولین نامه عاشقانه خودمو که توش گفته بودم دوستت دارمو، بهش ایمیل کردم. به یاد اون لحظه هایی که از درد دوریش گریم میگرفت. به اینکه چطور اون مال شخص دیگه ای شده بود. چطور منی که همیشه اونو تو رویاهام در کنار خودم حس میکردم العان شاهد باطل شدن همه رویاهام هستم. با خودم به این فکر کردم که چه اتفاقی افتاد؟با حقارت سرمو بلند کردمو پرسیدم، این چه بلایی بود سرم اومد. به این فکر کردم که چرا اون پسر غریبه با عزیزترین کس زندگیم دست داد و باهاش احوال پرسی کرد ولی من به سبب احترامی که برای سمانه عزیزم قائل بودم حتی کوچکترین اشاره ای هم تا حالا با انگشت بهش نکرده بودم. صورتم طوری شده بود که هر کسی که از کنارم رد میشد با تعجب بهم نگاه میکرد. سعی میکردم خودمو کنترول کنم ولی هر چقدر زور زدم و لبمو گاز میگرفتم نمی تونستم گریه خودمو متوقف کنم. سوال های زیادی توی سرم بود. اینکه آیا اون پسره از من پولدار تر بود ؟ از من خوش قیافه تر بود؟ یعنی ارزش من حتی از اون هم کمتر بود که اونو به من ترجیح داد؟ و از همه مهمتر یعنی اون خودشو اونقدر بی ارزش میدونست که بیاد خودشو در اختیار یه پسر بی کس و کار بزاره. بیشتر ناراحتی من از همینه که اون چرا با یه پسر از خودش پایین تر رابطه داره. چرا دختری به اون زیبایی خیلی زود توی دام یه پسر گرفتار شده. به نظر من دختری با اون زیبایی می تونست با پولدار ترین و با کلاس ترین خانواده های شهر باشه. اونا داشتن میرفتنو منم دنبالشون بودم تا رسیدن به یه چهار راه و ناپدید شدن. نمی دونم ولی احساس کردم که اون متوجه حضور من شده بوده.
شاید تقصیر من بود. تقصیر من بوده که این ماجرا پیش اومده. شاید منم باید مثل بقیه پسر های جلف که کارشون فقط بازی با احساسات دخترهاست باهاش رابطه بر قرار میکردم. باور کنین این کار رو اگه بخوام می تونم روی هر دختری در عرض 20 دقیقه انجام بدم. ولی به چه قیمتی؟ آیا ارزش و قیمت یه انسان به اندازه چند روز یا چند ماه رفاقت و عشق پوشالیه؟ آیا قیمت سمانه عزیزم همین قدر بود؟ به اینکه باهاش یه مدت رابطه داشته باشم، بعد از ارضاع شدن از لحاظ گرایش های فکری و جسمی ارتباطمو باهاش قطع کنم! یعنی انسان تا این اندازه میتونه کثیف باشه که قبل از ازدواجش با هزاران دختر و پسر رابطه داشته باشه. من هر چقدر هم آدم پستی باشم بازم نه به خودم اجازه بازی با عواطف انسان ها رو میدم، و نه خودمو اون همه پایین و ناچیز می دونم که بخوام خودمو در راه خام کردن دخترای جور واجور کوچیک و پوچ کنم. نمی تونم ازش متنفر باشم چون خیلی دوستش دارم ولی سوالم اینکه چرا اون با اینکه با کسه دیگه ای رابطه داشت ولی به من برای برقراری ارتباط چراغ سبز نشون می داد و همیشه با نگاهش منو مجذوب خودش می کرد. در حالی که من به خاطر اون از تمام دخترا و گزینه های دور و برم چشم پوشی کرده بودم و تنها اونو شایسته و لایق خودم می دونستم.
با این حال با وجود تمام این واقعیات، منم هر چقدر که خودمو سفت و سخت نشون بدم بازم در وجودم مانند هر انسان دیگه ای غریضه عشق وجود داره. تمام همکلاسیهامون می دونستن که من به سمانه علاقه دارم. و این موضوع براشون جالب بود که منو توی حالت جستجوی عشق ببینن در حالی هیچ وقت این حرکات رو از من ندیده بودن. در هر حال سمانه عزیزم مال کسه دیگه ای هستش و منم دیگه نمی خوام بهش فکر کنم اونم حتما عشق رو در چشم و روح پسر دیگه ای کشف کرده و همیشه در انتظار برای گرفتن انرژی بی حد و حساب از اون پسری که دوستش داره هست. من هر چقدر که تلاش کنم نمی تونم جای اون پسر رو بگیرم. هر چند که بعد از دو سال رمقی برام نمونده.اما حالا که فکر می کنم نه تنها ناراحت نیستم بلکه خوشحال هم هستم از اینکه سمانه عزیزم به عشق واقعی خودش رسیده. و می تونه لذت واقعی رو از زندگی خودش ببره.
از خدا آرزومه که تا ابد اونو در خوشبختی ببینم. چه من و یا چه اون پسر هر دو برای این آفریده شدیم که اونو به خوشبختی برسونیم. از خدا می خوام عشق به سمانه رو هم به همون اندازه که در دل من وجود داره در دل اون پسره هم قرار بده تا هیچ وقت جدایی توشون اتفاق نیفته چون طاقت دیدن صورت زیبای عشقمو در مواجهه با مشکلاتو ندارم. از خدا می خوام همیشه لبخند خوشبختی روی لباش باشه، چون موجودی به زیبایی اون هیچ وقت نباید توی این دنیا طعم ناکامی رو بچشه. فکر می کنم که تکلیف من هم دیگه مشخص شده و بهتره به راه خودم ادامه بدم. از خدا واسه خودمم یه چیزایی می خوام، عاجزانه ازش می خوام عذاب این عشق ناکام رو روز به روز در من کمتر کنه تا بتونم به زندگی خودم ادامه بدم، چون روحم قدرت باور این موضوع رو نداره که این اتفاقات واسم افتاده. خدایاااااااااا............ازت خواهش می کنم که هیچ وقت منو سر راه اون دختر قرار نده چون اگه نگاهم توی چشمای قشنگش گره بخوره کاسه عشقم لبریز میشه و نمی تونم جلوی احساساتمو بگیرم. دوران جوانی پر از لحظات و خاطرات شیرین و تلخ هستش، اما این دوسال هیچ وقت از ذهنم پاک نخواهد شد. و تا ابد به یاد لحظات تلخ و شیرینش اشک توی چشمام جمع خواهد شد و خواهم سوخت.
خدایا من دوستش داشتم![]()
سمانه من دوستت داشتم![]()
